X
تبلیغات
...آسمونی تا بینهایت
...آسمونی تا بینهایت

فرهیخته گرامی

چنانچه تمایل به دریافت پیامک هفته دارید، لطفا نام، نام خانوادگی، نام دانشگاه، شماره تلفن همراه و مختصری در حدود ۱۰۰ کلمه از فعالیتهای فرهنگی و سیاسی خود را به صورت نظر خصوصی در قسمت نظرات کاربران ارسال فرمایید.



نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1391ساعت 5:14 توسط مریم و علیرضا|


استقبال سرد مردم اهواز از اولین سفر استانی دولت یازدهم،

نشانه دیگری از شکنندگی و غیرگفتمانی بودن

آراء رئیس‌جمهور است

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 27 دی1392ساعت 19:17 توسط مریم و علیرضا|


نظر شما در خصوص این گفته رئیس‌جمهور چیست؟

«مردم فکر می‌کنند یارانه مثل

انرژی هسته‌ای حق مسلم‌شان است»

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 20 دی1392ساعت 19:13 توسط مریم و علیرضا|


ربیع با مسیح آمد

اما خوشا آنروز که مسیح با ربیع بیاید...

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 13 دی1392ساعت 19:12 توسط مریم و علیرضا|


در آستانه قیام 9 دی...

نیکی که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند!

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 6 دی1392ساعت 19:10 توسط مریم و علیرضا|

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر میرسید وضع مالي خوبي نداشته باشند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند و لباسهايي کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زيادي در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نيز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بليط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغيير كرد و نگاهي به همسرش انداخت. بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه هاي سيرك بودند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نميدانست چه بكند و به بچه هايي كه با آن علاقه پشت او ايستاده بودند چه بگويد. ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک چک 50 هزارتومانی بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا. مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد. بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتيم و من در دلم به داشتن چنين پدري افتخار كردم و آن زيباترين سيركي بود كه به عمرم نرفته بودم.

ثروتمند زندگی کنیم به جاي آنكه ثروتمند بمیریم....

نوشته شده در جمعه 6 دی1392ساعت 1:28 توسط مریم و علیرضا|


به نظر شما چرا از نظر دولت،

تحریم‌های جدید ناقض توافق ژنو نیست؟

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 29 آذر1392ساعت 19:8 توسط مریم و علیرضا|


در حاشیه تحریم‌های جدید غرب...

لازم نیست حقوقدان باشی!

سرهنگ هم که باشی، می‌فهمی غرب قابل اعتماد نیست!

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 22 آذر1392ساعت 19:6 توسط مریم و علیرضا|


جناب آقای رئیس‌جمهور!

چرا منولوگ آری؟

چرا دیالوگ نه؟

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 15 آذر1392ساعت 19:4 توسط مریم و علیرضا|


سالروز شهادت دانشمند 20 درصدی؛

شهید دکتر مجید شهریاری گرامی باد...

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 8 آذر1392ساعت 19:1 توسط مریم و علیرضا|


دهان باب الله است

صادرات و واردات آن را کنترل کنید!

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 1 آذر1392ساعت 18:59 توسط مریم و علیرضا|


امروز زینب(س) چیزی جز زیبایی نمی‌بیند

اما امان از دل زینب!

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 24 آبان1392ساعت 18:56 توسط مریم و علیرضا|


هرچه گشتم، جمله‌ای زیباتر از

«لبیک یا حسین(ع)» پیدا نکردم

جمعه؛ موسم صلوات


نوشته شده در جمعه 17 آبان1392ساعت 8:52 توسط مریم و علیرضا|


كد قالب جدید قالب های پیچك